ادب موجودی زنده است:
از آنچه گذشت روشن میشود که ادب موجودی زنده است و دارای موجودیتی و شخصیتی ویژه. اگر چنین باشد در این صورت مانند سایر زندگان انعطاف پذیر است و متناسب با چگونگی های هر زمان و مکانی خود را بازسازی میکند و با این انعطاف پذیری و سازگاری بر حوادث روزگار و مشکلات زندگی غلبه میکند و راه خود را با کمال سرزندگی ادامه میدهد، در حالیکه با ورود انواع تعاملات انسانی در وجودش پر حجم میگردد. بدین گونه یک کار ادبی چیز سادهای نیست. ادب از زندگی مدد میگیرد اما تنها منعکس کنندهیمعنای زندگی نیست و یا ایدهای از سوی آن نیست؛ ایدهای که از آن چیزی فرا میگیری یا همچون فراگرفتنی که از فلسفه داریم. آن توانی است بس بزرگ که انواعی از پرتوها همراه با گذشت زمان میپراکند؛ پرتوهایی که درخششش کم سو نمیشود بلکه همراه با انسانیت نوشونده و پیوسته در حال تجدید، نو به نو میشود. ادب توانی است با تأثیراتی بس بزرگ. کافی است یک ادیب سخنانش را ابراز کند؛ همین سخن گفتن ادیب انسانها را تحت تأثیر قرار میدهد و جان ها را تحریک میسازد؛ چیزی که اثرش از هر قدرتی بالاتر است؛ بدین خاطر که سخن ادیبانه در مرز و دایرهییک جماعت و یا زمان معین نمیماند بلکه میتواند به هر انسانی در هر مکان و زمانی برسد. وقتی یک شاعر چکامهیخود را میسراید این بدان معناست که جهان یک نیروی بزرگ و جدید مالک گشته است؛ البته نیرویی جاودان و ماندنی. هر آینه تپش دل وجودی را در کل وجود میراند. نگاه گذران روح نفوذ میکند و از قیدها و سدها عبور میکند. در وجودِ بزرگتر از همه تمام انرژی های کیهانی با هم دیدار میکنند؛ آن انرژی که اتم پرتوش را می افکند و آن نیرویی که ادب از خود تولید می کند.
أعشی در معلقه و دیوانش:
در شعر أعشی جذابیتی هست که دیگر شاعران جاهلی ندارند. از دلایل این جذابیت یکی انسجام آبدار و درخشان است و دیگری ریزشی که نرمی و شدت را باهم دارد، نیز سهولت در عین متانت و موزیکال بودنش؛ در حدی که به شایستگی سبب شد سرایندهاش را سِنجی عربها بنامند. علاوه بر این واژههایی شیرین و اسلوبهایی در تعبیر دارد که از روشنی و فطری بودن برخوردار است؛ و بماند آن بازیهای لفظی که سراسرش شیرینی و زیبایی است.
فکُلّنا مُغرَمٌ یَهذی بصاحبِهِ – ناءٍ و دانٍ و مَخبولٌ و مُختبَلُ
همهی ما دلی شیفته داریم و پیوسته نام یار را بر زبان داریم؛ دور است و نزدیک و دیوانه و پریشان حال.
شاعر را میبینیم که در چکامهی خود بسان سیر آرام آب در میان چمن های تازه و نرم حرکت می کند. بیتها بسان آب سرچشمه پی هم میآیند؛ نه زحمتی نه آشفتگی و نه سخن اضافهای و نه زیادتی در سخن…واژه در جای خود مینشیند، در حالیکه در ارتباط با پس و پیش، کاملا هماهنگ است؛ طنین ویژهای دارد و دور از ناسازگاری و سنگینی.
۱-شاعر غزلسرا: غزل أعشی در معلقهاش عبارت از پیکرتراشی و نقاشی و موسیقیست. او در صحنهی بدرود گفتنش هریره را سبب میشود که دلایل نگون بختیش را لمس کنیم و آن زمانی است که تصویر را از بهر ما بزرگنمایی میکند و هریره را در درخشندگی شکوهمندیش و رونق و رواج طراوتش نشانمان میدهد. من احساس میکنم خود شعر گام به گام سوی(معشوق) حرکت میکند، آنگاه گام به گام همراهش سیر میکند:
غَرّاء فَرعاء مَصقولٌ عَوارضُها – تمشی الهُوَینا کما یَمشی الوَجی الوَحلُ
زیبا و درخشان و گیسو بلند است؛ با دندان هایی سفید و صیقل داده شده. آرام گام بر میدارد پنداری قدمش در اثر برهنه راه رفتن درد گرفته است و در درون گل و لای افتاده.
هریره ابر مانند میگذرد: نه تعلّلی و نه استعجالی:
کأنّ مَشیتُها من بیتِ جارِتها – مَرّ السحابةِ لاریثٌ و لا عَجَلُ
پنداری راه رفتنش وقتی از خانهی همسایهاش بیرون بزند ابر مانند است؛ نه تعلّلی و نه استعجالی.
هریره زیباست و خوش ترکیب؛ با سایهای سبک؛ موسیقی نرمی از او باز میتابد؛ آن، سخن آهستهایست که گوشی را نمی آزارد. او محبوب همسایه هاست و زندگی نرمی دارد. او گلچینی از یک بوستان است؛ و عبارت از گل و ریحان و گیاهان معطر. شاعر در پیشگاه هریره عذاب میکشد. او شرایط خود و محبوبش را باز میگوید. ناگهان(پیش رویمان) میبینیم که زنجیرهای از مستی در مستی های دیگر است؛ شعری شبیه آن زیباروی؛ در سبکیسایه و موسیقی و نازکی و نرمی. احساس میکنیم که فطرت و انسجام و سهولت با یکدیگر گره خوردهاند. علاوه بر این، آرامش ژرفناک و آسایشی به تمام هست و سیّالیّتی از شعر و عاطفه. صدایی هم شبیه نغمهای از موسیقی شنیدهتر می شود؛ آن صدا صدای هریره است که با شاعر سخن میگوید و با سخن خود صحنه را سرزندگی و تأثیر بیشتر میبخشد:
قالت هُرَیرةُ لمّا جئتُ زائرَها – وَیلی عَلَیکَ و وَیلی مِنکَ یارجلُ
وقتی جهت دیدارش سویش آمدم گفت: وای بر تو و از تو، مرد!