نمونه هایی از کار ترجمه در کتاب تاریخ جامع و معاصر زبان و ادبیات عربی حنا الفاخوری

آن چه در ذیل آمده است نمونه هایی است از کار ترجمه تاریخ جامع ادبیات معاصر عرب حنا الفاخوری

پیدایش تئاتر عربی

زادروز تئاتر عربی در قرن نوزده و به دست جوانی از شهر صیدای لبنان که همان مارون ابن الیاس ابن میخائیل النقّاش(۱۸۵۵-۱۸۱۷م) می باشد صورت گرفت. خانواده‌ی مارون از صیدا به بیروت نقل مکان کرد. او زبان ترکی و فرانسوی و ایتالیایی را فرا گرفت، و در سال ۱۸۴۶م به مصر سپس ایتالیا جهت تجارت مسافرت نمود. در ایتالیا مدّت زمانی ماند و در این مدّت از أحوال غربی ها مطلع شد و هنر تئاتر را در آنجا دوست بداشت، و وقتی به کشور خود بازگشت تلاش کرد این هنر را وارد آن کند؛ پس در خانه‌ی خویش تئاتری راه انداخت و خود، دست به کار نمایشنامه نویسی زد، و دسته های نمایش را به شیوه‌ی مولیر فرانسوی تشکیل داد؛ بدین ترتیب سه نمایشنامه را بر صحنه برد:«البخیل» و«أبوالحسن مغفّل و هارون الرّشید» و«الحسود السّلیط».

عوامل نقد جدید

در آنچه گذشت درباره‌ی نقد نزد عرب ها، سخن به میان آمد، و از پدید آمدنش تا اواخر دوران بنی عباس به آن پرداختیم. نقد مسیر خود را در دوران انحطاط با فراز و نشیب‌هایی از قوت و ضعف ادامه داد، و وقتی دوران نهضت فرا رسید و شرق با غرب متصل شد فرزندان این خطّه از جهان از اسلوب های غرب در این باره مطّلع شدند و دانستند که نقد، اصولی دارد و راه هایی، و بر این حقیقت واقف شدند که نقد چه نقشی در راهبری نویسندگی و تألیف، و چه نقش و چه سهمی در خیزش ملّت ها دارد. (در آن اوضاع و احوال) علوم و فلسفه، گام بزرگی در پیشرفت برداشته بود، اما خرد در پیوند با گذشته موضع شکّاکانه و در پیوند با شرایط کنونی و آینده موضع درک و کشف رازهای طبیعی به خود گرفت. در این دوران ابزار جستجو متنوّع شد و مؤسّسه های چاپ و نشر آنچه که مخفی و یا تنها در اختیار عدّه‌ی کمی از مردم بود منتشر ساخت. گنجینه های نُسَخ خطی نیز از خزانه های خود بیرون آورده شدند. و این گونه شد که اتّصال شرق با غرب و اطلاع از شیوه های نقدشان، و فارغ التحصیلی دانشجویان بر دست اساتیدی که ذوق هنری و فرهنگ پیشرفته‌ی ادبی برای آنان ایجاد کردند، نیز پیشرفت دانش های روان شناسی و تاریخی و گشوده شدن فضایی آزاد در گفتار و نوشتار به ویژه پس از جنگ جهانی اول، اثر عمیقی بر روحیه‌ی نقد معاصر نزد فرزندان مشرق زمین داشت. نقد جهش بزرگی کرد و بر اساس معیارهای عقلی و فلسفی قرار گرفت؛ بر منطق و موازنه در تحقیق تکیه می کرد و علت ها و معلول ها را یادآوری می نمود، در حالی که آینده ها را به گذشته ها پیوند می زد و مفاهیم را پیش از قالب ها ریشه‌یابی می‌کرد؛ خالی از أمیال و هواهای شخصی- تا آنجا که مقدور بود- و همه چیز را از زاویه‌ی دانش می نگریست تا که همه چیز را با ترازوی خود آن چیز بسنجد.

جریان رمانتیسم

موج رمانتیسم نزد ما، ناشی از آثار مخرّب جنگ و استبداد سلطان حمید عثمانی و بعد از آن ناشی از سختی های اقتصادی و اجتماعی بود. در این شرایطِ سخت، عاطفه‌ی دردمند و نگاه بدبینانه به جهان هستی بر همه چیز غلبه کرد؛ از این رو (ادیب) در آن به دنبال رنگ های خودنما و درخشنده و رویدادهای به شدّت مؤثر بر دل و جان بود؛ و این سبب شد که او به سوی بیان آرزوهای دل و جان و مناجات با طبیعت و بازگو کردن دردهای درونش روی آورد. بیشتر کارهای ادبای ما با این رنگ رمانتیک آمیخته شد و صبغه‌ی ذاتی و شخصی و تأمّلی و روح غیب گو و صوفی منش و گرایش به تن دادن به بینوایی و واقعیّت تلخ و عدم تعقّل و افسردگی و مخاطب قرار دادن مرگ بلکه میل به خودکشی در برخی شرایط به خود گرفت. پدیده های این مکتب در دو نمود برجسته آشکار شد؛ بازگشت به گذشته و خاطراتش و الگو قرار دادن آن، و پناه بردن به طبیعت و مرتبط شدن با آن، بلکه آمیخته شدن با آن. این دو نمود نتیجه ای از نتایج تباه شدن شهرهاست؛ همان که سبب شد ادبای پر احساس گاهی به گذشته بازگردند و گاهی به مناطق روستایی و دل طبیعت یا اینکه به موضوعاتی درگیر شوند که بی مایه اند و ربطی به زندگی ندارند. پیشوای موج رمانتیسم در بین عرب ها در عصر حاضر خلیل مطران سراینده‌ی «الماء» و«الأسد الباکی (شیر گریان)» بود.

 زبان شناسی شدیاق

شدیاق در دوران خود از علمای زبان شمرده می شد، سهل است، از همه مشهورتر بود. و در تأثیر گذاری بر تحوّل زبان و پیش بردنش از رکیک بودن و انحطاط به شیوایی و متانت، از همه‌ی آنها مؤثرتر. او در ترجمه و تعریب و تدریس و اصلاح سازی مفاهیم جدید کار کرد؛ همچنانکه در روزنامه نگاری و نقد جهت تبدیل زبان عربی به آئینه‌ی روزگار و تعبیرگر تمدّن جدید کارکرد. او در حال رقابت با توتونچی و یازجی و دیگران بود، ودر کتاب «الجاسوس علی القاموس» فرهنگ لغتی زنده و دریایی پر خروش بود. معانی و دیدگاه های زبانی نزد او می جوشید و الفاظ به گونه ای روان بود که ما را به یاد جاحظ و دیگر نابغه های سخن و خدایان صنعت ادبی می اندازد. گاهی شدیاق در الفاظ خود مبالغه می کرد، ولی با اینهمه، مرد معرفت و احساس ظریف و توانایی شگفت بود. او هیچ موضوعی را خطرناک نمی دید و در هیچ مرزی نمی ایستاد. او در کتاب خود «سرّ اللیال فی القلب و الإبدال» در رازهای لغت فرو می رود و اسلوب های عربی را جزء به جزء بررسی می کند و ناتوانی دیگران را در همتایی با آنها در عرصه‌ی زبان روشن می سازد. او هرچند به درجه‌ی یازجی در موضوع زبان نرسید اما همچون رود روان در واژه سازی بود، و حافظه‌ی شگفتی به وی مدد می رساند.

شخصیّتی با نشاط و منیع

 شخصیّت میّ زیاده شخصیّتی با نشاط و خویشتن دار بود. شخصیّت زنی که برخوردار از شهامت ادبی و اعتماد بنفس و اطمینان از خود بود؛ آن زنی که تلاش می کرد بر جامعه ی خود مسلّط شود تا آن را از عقب ماندگی و تنگ نظری برهاند، و آن را در جهان ترقّی اندازد. روح میّ روحی است که کجی ها را راست می کرد و جهتِ بالا بردن مقام حقّ دست به کار می شد؛ روحی که استقامت را تأیید و غیر از آن را رد می کرد. آن روحی که جهان را دوست می داشت و از کمال، خوشش می آمد، و بر اوج شعر و ادب و هنر، از جمله موسیقی و رقص به گونه ای آزاد به پرواز در می آمد. روح میّ همانیست که سهل انگاری در زبان را نمی پذیرفت و از شکستن سخن فصیح بدش می آمد. روح میّ آن روحی است که دختر دوران ما(می) را بر بال هایش گرفت تا که از مانع ها بگذرد و بر منبر سخنوری بنشیند. روح می دمیدنی از وجود یک دختر عربی است که کار کرد و سبب سربلندی دختر شرق شد»  روح میّ چقدر متعالیست آنجا که گفته است:«زن باید بسان گلی باشد خار در پیرامون. خارهای گل زنانه چیزی نیست جز راز دار بودن و حشمت و طهارت».

العقاد

عقّاد نشانه ای برجسته و زنده ایست که همچنان باقیست و پژوهندگان و کاوشگران به آن مراجعه می‌کنند و به خواسته‌ی خود می رسند. ادبیّات او دانش است و دانشش ادبیّات، فلسفه‌اش منطق است و منطقش فلسفه، هنرش اصول است و اصولش هنر، دینش خرد است و خردش دین. او پیش و پس از این انسان بزرگی است که اگر ضعف بشری نباشد می رود که ابرمرد کم نظیر تاریخ اندیشه ی عربی باشد. مردی که ابعاد شخصیّتش اینگونه باشد، زمان کمتر از هزار سال نمی تواند همچون او بسازد .

مارون عبود

مارون عبّود قدی میانه و رو به کوتهی داشت؛ با تنی چاق و شانه هایی پهن و چهره‌ای نامهربان و ابروهایی پر مو. ظاهرش خشن اما نرم خو و پر احساس بود، مگر اینکه بر انگیخته شود و کرامتش مورد اهانت واقع شود و با آنچه حق می انگارد لجاجت بشود؛ در چنین شرایطی بداخلاقی سراغش می آید و بر خصم خود به گونه ای سنگدلانه و ترسناک می‌شورد.

مارون عبّود بسیار با همّت و نشاط بوده است. او راه خویش را با دستانش باز می کرد و در تحصیلات و مطالعاتش تلاش می نمود. در زندگیش چیزی به نام بیکاری و لهو و لعب نبوده است. همّت بزرگ او این بوده است که فراوان ترین و عمیق ترین دانش ها را کسب کند. فعّالیّتش سبب نشد ارتباط خود را با مردم قطع نماید. آشنایان و دوستانش دلی پاک و زبانی پر از مزاحِ شیرین و تمسخر نرم  در او یافتند. شوخی او متین و بزرگمنشانه بوده است.

مارون عبّود مرد آزاده رأی بود و هیچ مانعی وی را از آزاده گویی باز نمی داشت. او سخنش را با صراحتی بسیار و جسارتی آشکار می‌گفت؛ بدون احتیاط و مسامحه و تقرّب‌جویی و رنگ و رو دادن به سخنانش. در سخنانش بسان خرسنگ های کنده و رها شده از فراز کوه هجوم می برد.

او مرد قیام علیه شرایط فاسد بوده است. او بر نظام ارباب رعیّتی سیاسی و بر دست اندازی‌ها به نام دین و پوسته‌ی دین شورید، و بر دسته های تعصّب و خودرأیی و چنگ زدگان به پوسته‌ی زندگی و سیاست و دین تاخت. وی هرچند در شورش خود و در لجاجتش زیاده‌روی کرد اما جان ها را بیدار ساخت و در آزادسازی جامعه‌ی عربی نقش ایفا نمود.

او مرد گشاده نظری بر مدنیّت ها و فرهنگ ها بود؛ کاری که از او ادیبی دائرة‌المعارف‌گونه ساخت. وی داستان نویسی توانمند و ناقدی آشکار ساز و نویسنده ای نمایشنامه‌پرداز و مصلحی اجتماعی بود. اکنون ما سخن خود را پیرامون دائرة المعارف پرحجم ادبیش در دو بخش نقد و داستان خلاصه می کنیم.

طه حسین

در یکی از پیوست ها ی نشریه‌ی«النّهار» در سال ۱۹۷۳م از دکتر صلاح الدین المنجِّد سخن صریح و موجزی پیرامون شخصیّت طه حسین آمده، آن را ذکر می کنیم:«غول آسایی بی نظیر، روزگار را از وجود خودش پر کرد و با گرایش ها و آرا و خصومت هایش آن را تکان داد. او در همه چیز شگفت آور بود؛ زیرا او از معتدل بودن خوشش نمی آمد. شگفت آور بود در نابینائیش که هوشیاری فروزانی به او داد، و در تمسخرش قدیم را و اینکه دوست داشت از دایره اش بیرون بزند، و در جسارت و تهوّرش در روزگار جوانی که سبب شد بر تورات و حضرت ابراهیم بتازد، و در این راستا دنباله رو مرجلیوت و هوار باشد. (شگفت آور بود) در خصومت خشنش با همه ی کسانی که ادیب بودند و شأنی در مصر داشتند؛ از منفلوطی و شوقی گرفته تا توفیق الحکیم تا مازنی و عقّاد، و تا رافعی و زیّات و زکی مبارک و احمد أمین.

 (شگفت آور بود) در جبروت و معاند بودنش، و نسبت به یارانش که به او پناه می بردند و سنگر می گرفتند، و در مهربانیش نسبت به سرکشان و حاکمان، از سلطان حسین کامل گرفته تا جمال عبدالناصر، و در علاقه اش بر تسلّط بر همه چیز؛ هرچند کوچک و یا بزرگ باشد؛ در هر منصبی که بر کرسی آن نشست و یا کاری که انجام داد.

 (شگفت آور بود) در اسلوب تازه و شسته رفته و روان و صافش. (طه حسین) خود را با این اسلوب به مردم نشان داد و چشم هایشان را خیره کرد و دل هایشان را شیفته نمود.

(شگفت آور بود) در سخن لذّت بخش و جادوگرش؛ وقتی سخن بگوید، و در سخنرانی نرم و مطنطنش که دل ها را می رباید و گوش ها را می نوازد، و در شیوه ی جدیدش در نقد ادبی، و در پژوهشش؛ او که معیارها را به هم زد و مفاهیم را تازه نمود، و این که اسیر عاطفه در سراسر زندگیش بود؛ عاطفه اش را مرجع قرار می داد و آن را معیار خود می شمرد».

آری طه حسین در همه چیز شگفت آور بود، همچنانکه نابغه هم بود و یک نابغه باید که از چنین شخصیّتی متناقض و پیچیده برخوردار باشد و گرنه شأن و مقام او همانند سایر مردم می شد.

زهاوی

زن و ازدواج: زهاوی بیشتر از هرکس دیگری نسبت به شأن و مقام زن اهتمام می‌ورزید. او زن را در وضعی پر از بدبختی و اسف بار دید. زن در شرق زیر چنبره‌ی برده‌داری و اهانت لگدمال شده است. خواهرش را دید که در بلاد متمدّن، بی حجاب در جامعه زندگی می کند و با مردان در مهمترین کارهایشان رقابت می کند. او را در شرق دید که با هزار قید و بند بسته شده است، و تاریکی جهل در دنیای او برش سایه انداخته است، و چهره و نگاه و دیده اش را حجابی مخفی می کند که آداب و رسوم، بافته اند و ستم تحمیل کرده‌است. او زن  را در قفسش در حال انزوا دید،(در حدّی) که نور را تقریباً نمی بیند و از زندگی تقریبا چیزی جز ارضای غرایز مرد نمی شناسد. او را دید که بی رغبت و محبّت سوی ناشناس به زفاف می برند. این ناشناس چه بسا شیخی پیر باشد و او در آغاز جوانیش. او را دید که چه بسا هوویی بر هوویی دیگرش باشد یا این که چند بار هوو شده باشد، در حالی که با آتش غیرت و بی نوایی و روح انتقام می سوزد. این همه را دید و غیر از این را هم دید. پس او صدایش را با جسارت و بدون هیچگونه تردید یا نرمش بالا برد و(مردم را) به قیام جهت رهایی زن فراخواند. زهاوی از این حالت اجتماعی بشدّت مشمئز شد، و دین را از این نگاه کج تبرئه نمود و فریادش را بلند بلند برای رسوا سازی عقب ماندگی و تحجّر بالا برد و گفت:

النّاسُ في الشَرقِ ضلّوا سَبیلَهم و أضلّوا

مردم در مشرق زمین گمراه شدند و راه خویش را گم کردند.

خلیل مطران

خلیل مطران خواست که فرزند زمان خود باشد و در ساخت شعری خود اصالت داشته باشد و از شعر عمودی که احمد شوقی و حافظ ابراهیم منقاد آن شدند بیرون بزند و از آزادگی مفرطی که شعرای مهاجر آن را علم کردند دور گردد و راه جدیدی که برخوردار از متانت عبارت و سلامت اسلوب و شکوه ادا و ساختن هست و دارنده‌ی روح جدید و زندگی جدید و تمدّن جدید باشد در پیش گیرد. خلیل مطران برای ساختن شعر اهتمام شدیدی ورزید و به صنعت و زیباسازی عنایت کرد و اسلوب های بیان را در پیش گرفت اما او این رویکرد را  هدف خود قرار نداد و از بردگان لفظ و صنایع بیانی نبود بلکه زیبایی ادای او از طبیعت پربارش به گونه ای خودجوش سرچشمه می گرفت. صنعت او جزئی از اخلاق شعری اوست؛ آن، به نرمی جریان می یابد و به گونه ای زیبا و آرام و بدون هیچ گونه زخمی مؤثر ریزش می کند.

جواهری

چکامه های جواهری حماسه هایی است که مصیبت های زندگی در آنها متراکم است؛ از حماسه‌ی ستم تا حماسه‌ی تاریکی تا حماسه‌ی گرسنگی تا حماسه‌ی شهید تا حماسه‌ی وَتَری تا حماسه های دیگر؛ به گونه‌ای که خواننده را به دنیایی پر از شور و نشاط، همان که موج ها در آن غرّش می کنند و آبشارهای فکری و موسیقی خشمگین و هیجان انگیز پیاپی می آیند، می برد و کیانش را می تکاند و بدون آرامش و نرمش به سویش می توفد و وی را در موج لجاجت و مقاومت جهت دفاع از انسان و از حقوق پایمال شده اش در سرزمینی که پیشگام ترقّی و تمدّن و انسانیّت بود و اکنون عرصه‌ی فساد و زور و استبداد گشته است پرت می‌کند. او را بشنوید که در خطاب به ستمکاران و شکنجه گران و ویران گران چه گفته است: او در پشت سر فریاد مأیوسانه اش که از عمق جانش بیرون می کشد و آنها را بسان تیری فروزان به سوی وجدان ها و جان ها نشانه می رود می گوید:

أطبِق دُجَی أطبِق ضَباب أطبِق جَهاماً یَا سَحاب

ای تاریکی، همه چیز را بپوشان، ای مه، چنین کن، ای ابر بی باران بر همه چیز سایه بینداز.

أطبِق دَمارُ عَلَی حَماةِ دَمارِهِم أطبِق تَباب

ای ویرانی، حامیان ویرانیِ (وطن) را فرا بپوشان، ای هلاکت، همه گیر باش.

أطبِق علی مُتَبَلِّدینَ              شَکا خُمولَهُمُ الذُّباب

بر کند ذهن و زمین افتاده هایی که مگس، شکایتشان می کند سایه بنداز.

لَم یَعرفوا لَونَ السَماءِ           لِفَرطِ ما انحَنَت الرِّقاب

از بس گردن فرود آوردند رنگ آسمان را نمی شناسند.

وَلِفَرطِ ما دیسَت رُووسُهُم         کَما دیسَ التُّراب

و از بس همچون خاک پا بر سرشان نهاده اند،

أطبِق علی المِعزی یُراد          بِها علی الجوعِ احتلاب

فرود بیا(ای ویرانی) بر بزی که در عین گرسنگی می خواهند شیرش را بدوشند.

أطبِق علی هذی المُسوخ           تَعافُ عیشَتها الکِلاب

این مسخ شده ها را کامل بپوشان که سگ ها هم از خوردنشان دست می کشند  

في کُلِّ جارِحَةٍ یَلوحُ لِجارحٍ ظِفرٌ وَنابُ…

از هر لاشخوری بر(تنشان) نیش و چنگال نمایان است.

فوزی معلوف

فوزی شاعری بود که بر زمین به گونه ای شتابدار گذر کرد؛ بسان گذر کردن نسیم آرام و شیرینی که علیرغم آرام بودن و شیرینیش بار و برگ زیادی با خود حمل می‌کند، همان که به جان‌ها زندگی می‌بخشد و به دل‌ها شفا و به خردها غذای اندیشه‌ورزی، سپس آنچه با خود دارد را بر زمین می‌گذارد، بعد از آن با آرامش و اطمینان به سوی جهانی که هرکس سویش برود بازگشتی ندارد به راه خود ادامه می دهد .

ابوماضی

ابوماضی در تمام مراحل شعریش و تمام مراحل زندگیش مرد خوشبینی و دعوت به زندگی و طبیعت همراه با اشراق و بازبودن ذهن به نظر می رسید؛ چیزی که نزد دیگر شعرای رمانتیسم جدید به ندرت می بینیم. نگاه فلسفی او در این باره این است که زندگی زیباست و طبیعت پر از عناصر زیبایی و لذّت بخش است و آنچه گذشت دیگر گذشته است و آنچه خواهد آمد هنوز نیامده است، و انسان چاره ای ندارد جز اینکه در حقیقت وجود زندگی کند و نگاه هایش را به واسطه ی زیبایی های این وجود پر کند و به گذشته ای که از بین رفته‌است ننگرد و به آینده ای که هنوز نیامده است نگاه نکند، و تنها به لحظه‌ی حاضر اهمیّت بدهد؛ با رفتاری هستی شناسانه و حقیقی، و از زندگی و زیبایی هستی تا آنجا که می تواند بهره ببرد، و در بخشش زیبایی های خود همانند طبیعت باشد و سود و سعادت را بر همه بپراکند؛ بدون هیچگونه جدا کردن و فرق گذاشتن. آری، سعادت همچون«سیمرغ» است و وجود واقعی در بین نیست اما وجود نسبی آن در دسترس هر انسان است. پس باید که در هستی تنها به یک ناحیه بنگرد؛ ناحیه ای که برای او ممکن می سازد که شادی زندگی را بچیند؛ بی آن که به ابعاد زندگی و دردهایش بیندیشد. بدین ترتیب انسان خود مسئول سعادت یا بدبختی خود است. او خود خویش را سعادتمند می کند یا بدبخت. اگر نفس انسان زیبا باشد هستی را زیبا می بیند و اگر زشت باشد هستی را زشت می بیند.

و بدین گونه زندگی در نظر ابوماضی فرصتی از فرصت های هستی است که سزاوار است انسان آن را غنیمت بشمارد و نظری باز به زیباییش بنماید و از نعمتی که به او تقدیم می کند و لذّتی که برایش فراهم می سازد بهره ببرد:

إنَ الحَیاةَ قَصیدةٌ أعمارُنا   أبیاتُهَا والموتُ فیها قافیه

بی گمان زندگی چکامه ایست که دوره ی زیستن ما، ابیات آن است و مرگ قافیه اش.

احمد زکی ابوشادی

این گونه بود ابوشادی؛ شاعری آزاده، آزاده در اندیشه ورزیِ پیشرفته و انقلابی و در شوریدنش برعقب ماندگی، همان که شرق عربی را پا درزنجیر کرد و همّتش را در پوسته‌های زندگی محدود ساخت و آن را از بال گشایی در جهان معرفت منع نمود؛ معرفتی که در این روزگار به کشف و اختراع تبدیل شد و دعوت به رعایت حقوق بشر کرد وخِرَد را در تمام مظاهر زندگی داور ساخت و به زن فرصت داد که از قفسش بیرون بزند و از رهگذر انسانیّت و شخصیّتش زندگی کند. به کارگر اجازه داد که از رهگذر آگاهی انسانیش کار کند. به دین اجازه داد که به روحانی بودنش باز گردد؛ در فضاهای برادری و انسانی. به وطن اجازه داد که به معنی حقیقی وطنی باز گردد و برای همه‌ی فرزندانش میدان کار و زندگی و خوشی باشد.

احمد زکی ابوشادی تمام درهای شعر را کوبید. در دیوان های او غزل و توصیف و فلسفه و تصوّف و داستان پردازی و تمثیل می یابیم…او شاعر طبیعت و وجدان است. در برابر طبیعت مدّتی طولانی می ایستد و آن را خیالپردازانه و تأمّلی وصف می نماید، در حالی که در تأمّل و پیراستن و حرکت پشت سر معانی و جزئیّاتشان و در پی گیری تفسیری و زنجیره‌کردن اندیشه‌ها(ردیف کردن) و نیاز اقناع عقلی غور می کند. به او گوش فرا می دهیم، در حالی که در برابر موج ها ایستاده و با زبانی رمانتیک آنها را مورد خطاب قرار داده و داده‌های اندیشه‌ورزیش را به آن می بخشد؛ همچنانکه مضمون هایی وافر و دیدگاه ها و احساساتی به آن می بخشد که نشان می دهد آفاق فکریش حدّ و مرزی ندارد. او گفته است:

هَدهدي…بالهَدبرِ، أیِّتها الأمواجُ، قَلباً إلی حماکِ أطمأنَّا

ای امواج، با غرّش خود دلی که در پناهت اطمینان یافته است به تپش وادار. 

واسکبي الرّاحةَ الحَبیبةَ فیهِ، أنتِ برءُ لِمثلِ قَلبي المُعنَّی

و آسایش دوست داشتنی را در آن بریز که تو سبب شفای دل رنج کشیده‌ی منی.

تَغسلینَ الحَصی، وَتلکَ قُلوبٌ بُعثِرت في الرّمالِ حتّی دُفنّا

قلوه سنگ‌ها را شستشو می دهی؛ آنها دل هایی هستند که در ماسه ها پراکنده گشته اند تا این که به زیرشان رفته اند.

ثُم جَدَّدتِها نُشوراً وَطُهراً ثُم أشبعتِها حناناً وَلَحنا

سپس پدید آمدن و پاک بودنشان را تازه کردی، سپس پر از مهر و آهنگشان ساختی.

وأنا الخاسرُ الذي جَاءَ یستَجدی حیاةَ لَدَیکِ هَیهات تَفنی

منم که زیانکارم که آمده ام تا از تو زندگی پایان ناپذیر طلب کنم.

ما تَرانیمُک الشَجیَّة إلّا ماتمنَّی السّلامُ لمّا تَمَنّی

ترنّم های پر دردت همان است که، صلح و آرامش، آرزو کرده است.

تَتَجلّی کَثَورةٍ وَ هی أمنٌ وَأحبُّ الثَّوراتِ ما عادَ أمنا

با شوریدن، خود را نشان می دهی اما این شوریدن، امنیّت است، و دوست داشتنی‌ترین شوریدن ها همان است که امنیّت در آن با شد.

برای سفارش کتاب لطفا به این صفحه مراجعه فرمایید

دیدگاهتان را بنویسید